اي بابا اخر اين خواهر ما هم بزرگ شدش
هر چي ازش تعريف كنم . كم براش
من تولدش رو بهش تبريك مي گم و با تمام وجودم براش ارزوي شادي و خوشبختي در تمام طول عمرش رو دارم
و براش ارزو مندم كه هميشه زندگي خوب را به همراه داشته باشه
و در زندگيت بجز حس موفقيت هيچ حس ديگري را احساس نكنه
و روزهايي پر از شادي و خوشبختي را پشت سر بزاره
و با تمام وجودم سعي مي كنم برادر خوبي براش باشم
انشاالله كه شمع 100 سالگي تو فوت كنه
نوشته شده توسط حميد در پنجشنبه 1387/10/12 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت
خدايا سببي ساز كه يارم به سلامت
بيايد برهاند دلم از بند ملامت
شده ام در ره عشقش سر انگشت علامت
گل نرگس زهرا ، منم عبد و غلامت
كنم با دل آواره سلامت
بيا اي سحر عشق، بيا اي قمر عشق
شكفته ز فراغت كمر عشق
تويي تاج سر عشق، به من هم تو بده بال و پر عشق
صفا خال لب تو، منا خال لب تو
از آن جام كه خود باده زدي، بر من بيچاره بده تا كه بنوشم
بنه دست اباالفضلي خود بر سر دوشم
بيا وارث آدم، رَوي كرب و بلا باش به يادم
تويي دلبر و من دل به تو دادم
به سويم نظري كن، مرا هم سحري كن
از اين كوچه ي ميخانه بيا و گذري كن
به لبهاي ترك خورده و عطشان اباالفضل
به آن جسم پر از نيزه و عريان اباالفضل
بيا از سفر اي ماه خدايي
عيان ساز تو بر ما همگان، راه خدايي
به يك آه خدايي
چه گردد كه ببندي سر زلف ما، سر درگاه خدايي
اللهم عجل لويك الفرج . .
این حسین است سر سلسله تشنگان که دشمن را سیرا ب می کند.......اما هنوز گاه آن نرسیده است که غزل تشنه کامی کربلاییان رابسراییم
شهید سید مر تضی آوینی
با عرض سلام خدمت تمامي دوستان عزيز و گراميم !!!
فرا رسیدن ماه محرم ماه عزاداری سومین اختر تابناک را به مسلمانان جهان تسلیت عرض مینماییم.
باز یک حسین است و یک عالمه دلسوخته.
به همين مناسبت وبلاگ به مدت 40 روز تعطيل مي باشد.
از همه مي خوام تو عزاداری هاتون ما رو فراموش نکنید.
نوشته شده توسط حميد در یکشنبه 1387/10/08 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت
اون زوها
یادم می یاد من تو بودیم یه دنیا
یه دنیا رویا
وقتی با
صدای تو غصه ها تو دلم می مردن
دنیا بود زیبا
دسته
زمونه خطی کشید
آخر قصه ما
حالا من
اینجا تو اونور دنیا
سفر جدا کرده دستای ما
هنوزم عطر
تو مونده تو خونه
باز به یاد تو شدم یه دیونه
حالا من
اینجا تو اونور دنیا
از هم جدا مونده دستای ما
همیشه
یادت توی خیالم
گرمی دستا تو مونده رو تنه من
بی تو
میمیرم
این روزها کارم شده عکس چشماههای تو رو دیدن
تو خونه تنها
دوری
دستای ما سهم ما بوده از این دنیا
تنهای
تنها
دسته
زمونه خطی کشید
آخر قصه
ما
حالا من
اینجا تو اونور دنیا
سفر کرده جدا دستای ما
هنوزم عطر
تو مونده تو خونه
باز به یاد تو شدم یه دیونه
حالا من
اینجا تو اونور دنیا
از هم جدا مونده دستای ما
همیشه
یادت توی خیالم
گرمی دستا تو مونده رو تنه من
بی تو
میمیرم
نوشته شده توسط حميد در جمعه 1387/09/08 ساعت 1:12 موضوع | لینک ثابت
دختر فرمانروای آبها
آسمان امشب به حالم مویه کن
روح تب دار مرا پاشویه کن
آتش افکند عاشقی بر حاصلم
گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه احساس من شمشیر خورد
آن که میگفتند پشت قابهاست
دختر فرمانروای آبهاست
آن که میگفتند از جنس گل است
شرح احساسات سبز بلبل است
او شبی آمد آمد مرا دیوانه کرد
او مرا یک باغ بی پروانه کرد
آمد از دردش پرم کرد و گذشت
بیوفا سیلی خورم کرد و گذشت
رفت و من در پیش پایش گم شدم
از جنون ورد لب مردم شدم
ای دل دیوانه مستی میکنی
باز هم شبنم پرستی میکنی
رام هر کس کی شود آهوی دشت
ای دل دیوانه دیدی برنگشت
من که گفتم این پرستو مردنیست
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی رنج یعنی انتحار
عشق خونت را دواتت میکند
شاه اگر باشی عشق ماتت میکند
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/08/28 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت
در
تنهاییم فقط اشک بی صدا می چکد
هنوز زندگی هم پت دیوار تردید است نمی دانم اینک چه را بشمارم
ماندنت را یا دوباره هجران را
اگر ماندی جسمم را از لا به لای چرخ های ثانیه ها بیرون بکش
ثانیه های که ندانستی و نخواهی دانست که هر تپش ان بر من یکسال
گذشت
اگر رفتی تو را به انان میسپارم که مقصودشان تو بودی.انان که واژه واژه
عشق را برایت تکرار کردند.انان که بار دیگر عشق را از من خواهند
گرفت. و باز صبوری تردید ندارم
اگر دوستم داری این بار بمان
امروز باغ پاییز دلم دیگر برای او هوای شکفتنش نیست
امروز انچنان با خویشتن خویش بیگانه گشتم که دیگر سایه ام توان
حرکت ندارد به چه روی خواهد امد؟؟
دل خسته من دیر زمانی خسته از تردید وا مانده از اغازی بی پایان
است.
هر که می اید جای پایش برایم خاطره می ماند.اگر سایه نامردانی باز
دل کوچک و ساده مرا تسخیر کند و حریم مقدسش را به بازی بگیرد
اگر دل من این بار بشکند!!
برای ترحیم دل کوچکم چه کسی مهمان من خواهد شد؟
نگذارید ان کس که ارزویم اوست ساده از کنارم برود
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/08/28 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
در
تنهاییم فقط اشک بی صدا می چکد
هنوز زندگی هم پت دیوار تردید است نمی دانم اینک چه را بشمارم
ماندنت را یا دوباره هجران را
اگر ماندی جسمم را از لا به لای چرخ های ثانیه ها بیرون بکش
ثانیه های که ندانستی و نخواهی دانست که هر تپش ان بر من یکسال
گذشت
اگر رفتی تو را به انان میسپارم که مقصودشان تو بودی.انان که واژه واژه
عشق را برایت تکرار کردند.انان که بار دیگر عشق را از من خواهند
گرفت. و باز صبوری تردید ندارم
اگر دوستم داری این بار بمان
امروز باغ پاییز دلم دیگر برای او هوای شکفتنش نیست
امروز انچنان با خویشتن خویش بیگانه گشتم که دیگر سایه ام توان
حرکت ندارد به چه روی خواهد امد؟؟
دل خسته من دیر زمانی خسته از تردید وا مانده از اغازی بی پایان
است.
هر که می اید جای پایش برایم خاطره می ماند.اگر سایه نامردانی باز
دل کوچک و ساده مرا تسخیر کند و حریم مقدسش را به بازی بگیرد
اگر دل من این بار بشکند!!
برای ترحیم دل کوچکم چه کسی مهمان من خواهد شد؟
نگذارید ان کس که ارزویم اوست ساده از کنارم برود
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/08/28 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت
وقتی رویای باران رابرای ترنم می گویم برایش شبیه ماهی میشوم که تمام زبانهارامی فهمدودروسعت دریاها شنامیکند . زمانی که موسیقی نیلوفری سجده آخرین عشق رابرایش می نوازم میشوم فرشته ای ازشهربارانهای نقره ای که فروغ نگاهش نورامیدرادردل ترنم زنده میکند . اماآن هنگام که سکوت دل شیشه ایم رامی شکنم وبرایش ازحقیقت می گویم ازآسمانی که دیگرجایی برایم ندارد ازدریایی که دیگرماهی کوچک ترنم رادرخودجای نمی دهد وازشب ، که ستارگانش راکه شبیه سیبهای بهشتی است یکی پس ازدیگری ازشاخه آسمان به زیرمی افکند وقلب نازک باران رامی لرزاند ، دیگرباران ومهرو اتاق آبی تنها دریچه ای بسته می شودکه به صندوقچه خاطرات ترنم می پیوندد .
باران تنهازمزمه کلام اوست که شایداززبان دوست جاری شده . ویک دوست حتما"مفهوم ملودیهای آهنگ باران را که برگلبرگهای ترنم جاریست بخوبی درک خواهدکرد . بارش باران ، رنگین کمان مهروترنم ، روی گلبرگهای تن بهار همیشه پایدارند ، حتی بدون وجودباران مهر . ومن ، بی نشان ،برای این پایداری هرشب ، در موسیقی های نیلوفری تنهایی شبانه ام ، بی حضورباران مهر دعاخواهم کرد
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/08/28 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
تولدت مبارك
امروز تولد يكي از قديمي ترين و بهترين و خوب ترين و عزيز ترين و.... دوستانم هستش.
هر چي ازش تعريف كنم .فكر كنم فقط تونسته باشم مقدار كمي از شخصيت شو وصف كنم.
من تولدش رو بهش تبريك مي گم و با تمام وجودم براش ارزوي شادي و خوشبختي در تمام طول عمرش رو دارم
و برات ارزو مندم كه هميشه زندگي خوب را به همراه داشته باشي
و در زندگيت بجز حس موفقيت هيچ حس ديگري را احساس نكني
و روزهايي پر از شادي و خوشبختي را پشت سر بزاري
انشاالله كه شمع 1000 سالگي تو فوت كني.
(هميشه به يادت هستم)
( تولدت مبارك )
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/08/28 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت
تولدت مبارك ، بانوي آبان
قسمتِ تو از پائيز ، سهم من از سرنوشت
زيباي قصه ي من ، خواب ِ كدوم طلسمي؟
بگو به جز فرشته ، بهت مياد چه اسمي؟
خواب ِ قشنگ بركه ، روياي دور يك قو
درامتداد ِ پرواز ، پرستو تا پرستو
نبودي من مي مُردم ، نباشي من مي ميرم
تو هستي كه هميشه ، هر لحظه جون مي گيرم
راز نگفته ي عشق ، حرف نخونده ي دل
بيتابي هاي امواج ، بي خوابي هاي ساحل
آرامش ِ يه جنگل ، نوازش ِ يه دريا
بگو كه تو كي هستي؟ معمّا در معمّا
نجابت ِ گل ِ سرخ ، حياي سبز ِ باغچه
فال ِ قشنگ ِ حافظ ، دلخوشياي طاقچه
پنجره هاي خونه ،دلواپس ِ هميشَه ن
وقتي دلت مي گيره ، جاده ها ابري مي شن
وقتي كه خيس ِ چشمات ، بغض مي كنه خيابون
همگريه مي شه با تو ، شرشر ِ تند ِ بارون
بخند تا من بخندم ، عاشقتم هميشه
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/08/28 ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
به یاد
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط حميد در یکشنبه 1387/07/21 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت
سلام بر تو
ای انتـــــــــهای بی پایان...
دیگر لحظه ای شک ندارم که تو را خواهم دید...
به سویم می آیی و می نگری ام...
صبرم در انتظار دیدارت بسی پیشتر به پایان انجامید...
آخرین رمق ، آخرین نفس، آخرین وداع...
اینجا از هر هوی و هوسی تهی است...
پس چه جای مسرت؟؟؟
می دانی اگر عشقت با معجون هوسهایم در آمیخته...
بر شیرینی لحظات غمبارم افزوده لیکن...
بار سنگین گناهانم را چگونه بر دوش کشم...
می دانم می دانم تو هستی...
اما پای رفتن به سوی بی نهایت بسی سبک تر می باید بود...
آخرین زمزمه هایت درگوشم بیشتر چون نجوا بود...
شاید تو هم آخرین گامها را برمی داشتی...
کلام نافهموم تو همچون حرکاتت ...
مرا در دنیای اوهام و آرزوها تنها گذاشتند...
دیوانه وار نه مجنون وار...
رد پایت را تعقیب کردم... تا اینجا...
همه گی دست به سینه ایستاده اند تا شاهد وصال ما باشند...
خداوندی خندان، عزرائیلی عبوس،...
پس چرا بعضی ها اشک می ریزند؟
به شوق وصال رویت نازنین من...
یا به فراق هر دویمان؟
آه کنون در برگرفته امت...
درب تابوت را می گذارند...
تاریک می شود...
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/07/16 ساعت 3:12 موضوع | لینک ثابت
فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سر میرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیدای لحظه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشام خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالی این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزی من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
اولین شب فصل خودم... پاییز ... و در ماه مهر ... ماه تولدم
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/07/16 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت
تولدت مبارك ، بانوي مهر
قسمتِ تو از پائيز ، سهم من از سرنوشت
زيباي قصه ي من ، خواب ِ كدوم طلسمي؟
بگو به جز فرشته ، بهت مياد چه اسمي؟
خواب ِ قشنگ بركه ، روياي دور يك قو
درامتداد ِ پرواز ، پرستو تا پرستو
نبودي من مي مُردم ، نباشي من مي ميرم
تو هستي كه هميشه ، هر لحظه جون مي گيرم
راز نگفته ي عشق ، حرف نخونده ي دل
بيتابي هاي امواج ، بي خوابي هاي ساحل
آرامش ِ يه جنگل ، نوازش ِ يه دريا
بگو كه تو كي هستي؟ معمّا در معمّا
نجابت ِ گل ِ سرخ ، حياي سبز ِ باغچه
فال ِ قشنگ ِ حافظ ، دلخوشياي طاقچه
پنجره هاي خونه ،دلواپس ِ هميشَه ن
وقتي دلت مي گيره ، جاده ها ابري مي شن
وقتي كه خيس ِ چشمات ، بغض مي كنه خيابون
همگريه مي شه با تو ، شرشر ِ تند ِ بارون
بخند تا من بخندم ، عاشقتم هميشه
گُل هر چي غنچه باشه ، لب ِ تو كه نميشه
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/07/16 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت
با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد ....
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/07/16 ساعت 1:22 موضوع | لینک ثابت
عشق تلخ
نیمه شب آواره و بی حس و حال درسرم سودای جامی بی زبان
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دوسالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و بازنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیداررا آن نظر بازی
آن اصرار را آن دوچشم مست آهو وار را
همچو رازی موبهم وسر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمدو هم آشیان شد با من او,هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او,ناتوان بود وبا توان شد با
من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به
سر
مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد گفت و گو ها بین ما آغاز شد
گفتمش,گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل, بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده
گفت؛ گفت در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان, چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش, بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق اوسودا نبود
بحرکس جز او در این دل جا نبود ,دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود ,خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود,
روزگار؛روزگاراما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود وبس حسرت ورنج فراوان بود وبس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد وپیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد, عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست ,با چنین تقدیربد تدبیر نیست
از غمش با دود دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور وخراب ازغم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را ,
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من ,عشق من ازمن گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبرخاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگرآخرین یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود ,
بعد از این هم آشیانت هر کس است ,
بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او
یاد تو ما را بس است
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/07/16 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت
لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برویم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه با تو سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
شعری همصدای بارون
رنگ سبز جنگل و آبی دریا
قصه ای به رنگ و عطر قصه ها ی عشق عاشقای دنیا
از یه لحظه تا همیشه میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرا
کوچه پس کوچه شهرو با خیالت پرسه زد تا مرز فردا
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/07/16 ساعت 1:16 موضوع | لینک ثابت
سینه هاجای محبت همه ازکینه پُرست؛
هیچ کس که فریاد پراز مهرتوراپاسخ گویدنیست.
یک تن که دراین راه غم آلودۀ عمر
قدمی بهرمحبت پوید نیست!!
خط پیشانی هرجمع خط تنهایی ست...!!
همه گلچین گل امروزند!
درنگاه من وتوحسرت بی فردایی ست
به که بایددل بست ؟؟
به که شایددل بست؟؟
نقش هر خنده که برروی لبی ست
نقشه شیطانی ست؟؟!!
درنگاهی که توراوسوسۀ عشق دهد
حیله ای پنهانی ست؟؟!!
به که بایددل بست ؟؟
به که شایددل بست؟؟
خنده هامی شکفدبرلبها
تاکه اشکی شکفدبرسرمژگان کسی
همه بردردکسان می نگرند
لیک دستی بزندازپی درمان کسی
اینجانیست.
ازوفا نام مبر؛
آنکه وفاخواست کجاست؟
دست گرمی که زمهربفشارددستت،
درهمه شهرمجوی!
گل اگردردل باغ برتو لبخند زند
بنگرش لیک مجوی!
لب گرمی که زعشق بنشیندبه لبت
به همه عمرمخواه!
سخنی کزسرراه زده درجانت چنگ؛
به لبت نیز مگوی!
چاه هم بامن وتوبیگانه ست
نی صدبندبرون آیدازآن،رازتورافاش کند!
درددل گربرسرچاه کنی،
خنده هابرغم تودخترمهتاب زند!
گرشبی ازسرغم آه کنی...
درداگرسینه بشکافدبانگ مزن!
دردخود رابه دل چاه مگوی!
استخوان تواگرآب کندآتش غم
آب شو،آه مگوی!
دیده بردوزبراین بام بلند
مهِِر وی رابنگر.
سکه زردوسپیدی که به سقف فلک است
نیرنگ است.
سکه ای بهرفریب من وتو
سکه صدرنگ است.
ما همه کودک خردیم وهمین
سکۀ سیمین سپیدمی فریبد مارا!
هرزمان دیده ام این گنبدخضرای بلند
گفته ام بادل خویش :
مزرع سبزفلک دیدم وبس نیرنگش
نتوانم که گریزم ازچنگش.
آسمان بامن ومابیگانه
شاخۀ عشق شکست
آهوی مهرگریخت
تارپیوند گسست...
به که باید دل بست ؟؟
به که شاید دل بست؟؟
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/07/16 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت
چقدر خوب شده بودیم.
همه سعی می کردن فکرشونم خوب باشه...
همه چیز خوب بود...خوب خوب خوب!!!
چقدر هر لحظه اش به آدم آرامش میداد...
سخت بود اما مانع از خیلی کارا می شد!
بعضی وقتا ضعف و سر گیجه و اعصاب
خردی و خستگی و.......اما خوبی ها بزرگتر بود...
این حرفا خیلی تکراریه....
هر کی یه جوری گفته...
یکی شاعر بوده و به زبون شعر و اون
یکی عارف بوده و یه جور دیگه....
اما من....
خدای خوب من....
اگه قراره از فردا صبح دوباره بشم
همون آدم بده....یه کاری کن امشبم به ابدیت پیوند بخوره....
خیلی سعی کردیم که خوب باشیم...پس
کمک کن که خوب بمونیم!
چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه
سكوت كرديم چه مغرورانه
التماس كرديم چه مغرورانه از هم
گريختيم غرور هديه شيطان بود و
عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم
تقديم كرديم هديه خداوند را از
هم پنهان .
اميدوارم كه من خودم و تمام دوستاي
عزيزم تونسته باشيم تو اين ماه پر بركت و پر فيض استفاده كاملي كرده باشيم و دست
خالي اين روزا رو ترك نكرده باشيم.شايد اين روزها رو نبينيم.
انشاء الله كه با دست پر اين مه عزيز
رو تر ك كنيم. (التماس دعا داريم)
نوشته شده توسط حميد در جمعه 1387/07/12 ساعت 1:3 موضوع | لینک ثابت
من نغمه فریاد های بی صدایم من امید نا میدان راه خدایم من تمام عمرم را تشنه ی گهر های زیبایم من خودم نیستم ولی ... به رویای صادقانه ی دوستان پی برده ام من تمامی دوستان را شمرده ام من صدای گوسفندان را که از گرگ فرار می کنند شنیده ام من همه چیز را در نگاه تو دیده ام من دنیای آبی را سرخ می بینم من کار خود را گل می بینم من رویای تو را در خواب دیده ام من رنج دوران را چشیده ام من درد تو را در زمستان دلها دیده ام من به نام تو زندگی را گشوده ام من فرار مغز ها را دیده ام و شکفتن گل ها را به چشم دیگری دیده ام و خوب می دانم که زندگی راه خداست اما به زندگی بشر پی برده ام من اعماق دریا را به خود گرفته ام من راه تو را ادامه داده ام من کار را سرچشمه دنیا دانسته ام من دوست را بهتر و بدتر نموده ام من خار چشمان تو را کشیده ام من بار ها تو را غمگین کرده ام من بهار تو را پاییزی دیده ام من صدای بلبل را شنیده ام که چه غمگین می خواند من بار ها از سرما به خود پیچیده ام من راز های زندگی بیان نموده ام من سر تو را نگفته ام من عشق تو را به خود ندیده ام من مارها را از نشانه های او بر روی خاک شناخته ام من دار های بی انسان را دیده ام من ...من...من...من...
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 1:50 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته سخت ، به کافه میروم ،تنها امکان ِ رهایی درین غربت.
میان ِ مردمی ناشناس ، در انبوه دود سیگار و قهوه و الکل
بزرگترین تفریح ِ این مردمان ، کافه نشستن ، شراب خوردن و دیدن مسابقات فوتبال و راگبی.چقدر محدود است دایره دیدشان به زندگی.
چهره مهربانی نمیبینم ،شهر شلوغ و بی ترحم است ، هوایش سرد و سنگین است ، ریه هایم میسوزد نه از دود سیگارشان ، از سرمای وجودشان تمام استخوانهایم گز گز میکند.
هیچ خیابانی مرا به عشق و خاطراتم نمیرساند .حتی ماشین ها غریبه اند.مردم خسته و گرفتار و بی تفاوت از کنارم میگذرند.نمی شناسم صدایشان را.غریبه اند با گذشته ام ، با افکارم ، با دلم و با نگاهم.
زمان کند میگذرد ،تحرکی ندارد.نوشتن از غربت تلخ است و نا تمام. دستانم توان ندارد آنچه را بر من گذشته بازگو کنم.
خاطراتم را میخواهم ، کودکی هایم ، مزار در گذشتگانم چقدر دور است.
محبت نمی بینم در قفس طلایی غربت ، هیچ کس نگاهش عاطفه ندارد.
محله ی 15 پاریس ،محله ای ایرانی نشین.از گوشه و کنارش گاهی صدای دور ِ زبان مادری ام را میشنوم
اما این صداها راضیم نمیکند، اینها که اینجایند نیز غریبه اند.فرار میکنند از تو که هم وطنی شاید!!
مبادا اسیرت شوند و دردهای تو را بشنوند.
انتهای تابستان است.هوای وطنم که امسال دریغ شد از من ، میدانم هنوز گرم است و اینجا مردم در لباس زمستانی گم شده اند!
نمیدانند سرمای وجودشان با محیط یکی شده وبا هزار دست لباس هم گرم نخواهند شد.
صداهای ناشناس گوشم را می آزارد.دلگیرم از حضورم در میانشان.
دردم را نمی فهمند.بی خیال میخندند با چشمان منجمدشان عشق در وجودشان کم رنگ است حتی با خودشان هم قهرند از خودشان هم میگریزند.
غروبهای جمعه تلختر از همیشه است و اینجا همیشه غروبها جمعه است.
آسمان روی سرم سنگینی میکند.ماه را نمی بینم ،حتی او هم غریبگی میکند ، چه توقعی از مردم هست!!!
برای دیدار آسمان پر ستاره ی وطنم بی تابم.
گره خوردم اینجا ، روحم زخم شده ، سرنوشتم رنگی از رویا ندارد مثل سرنوشت آدم های اینجا سنگی شده.
دلم برای غیرت مردان ِ سرزمینم تنگ است.ساده ترینشان هم مرد بود و محکم و استوار پشتت می ایستاد.
مردانگی میان اینها نیست.کسی اینحا به داد بغض من نمی رسد.در گلو می خشکد و در سکوت می شکند.
درد میکند روحم ، آزرده است از دست سرنوشتی که مرا اینجا محکوم به زنده مردن کرده است!
فراری ام از هر چه به نام آزادی اینجا به انسان هدیه میشود.
از زندان های وطن سخت تر است تحمل این آزادی.
پر پرواز میخواهم رویای فرار دارم از این سرنوشت.حادثه ی غربت من ای کاش تمام شود در چشم بر هم زدنی!
کاش چشمان را می بستم و در گرمای تابستان وطنم از خواب بر می خاستم.
میدانم که دیگر این اشتباه را نمی کردم و اسیر لحظه های درد نمی شدم....
در غروب جمعه ی دلگیری در کافه لو تسیا در میدان شارل میشل
وقتی که هنوز وطن آفتاب تابستان داشت
و من در حسرت داغی اش می نوشتم
نوشته شده توسط حميد در دوشنبه 1387/07/08 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت
فرا گرفته وجود مرا عدم باشد
دمی که با تو نباشم مرا چه دم باشد
به جز خیال به چیزی نمی شود مشغول
دلی که عشق نهاده بر آن قدم باشد
به صورت تو نظر کردنی مرا کافی ست
زیاد در نظر آید اگرچه کم باشد
دو سرنوشت به انگشت کاتبان قدر
اگر به لطف خدا خورده یک رقم باشد
اگرچه خط من و تو موازی اند، امید
به وارسیدن خط های ما به هم باشد
(( رویای بی انتهای من مریم ))
نوشته شده توسط حميد در جمعه 1387/07/05 ساعت 2:16 موضوع | لینک ثابت
موسیچه ی مناره ی ایمان من کجاست
آن جبرئیل زمزمه در جان من کجاست
تا کهکشان دیگری از نو بنا کنم
خیل ستاره در بن مژگان من کجاست
جای تعلق است و تجمل بهار تان
فصل فقیر و ساده زمستان من کجاست
... عشق شکوهمند تو که بود پیش از این
فرمانروای مملکت جان من کجاست
نوشته شده توسط حميد در جمعه 1387/07/05 ساعت 2:13 موضوع | لینک ثابت
گریه کردم در انتهای تنهایی
اما
یاوری نبود که اشکانم را جمع کند
و
کسی نبود که بگوید حیف مرواریدات
و
هیچکس به من امیدی نبخشید در سکوت سر ریز
ناگهان
صدای ترانه ای به گوشهایم جان بخشید
و
پاهایم به یکباره بسوی هدفی به راه افتاد که معلوم نبود
اما
آن روشنایی بود در اعماق تاریکی
که
وجودم را از خود سرشار کرد و تنهایی ام در میان تاریکی گم شد
و
حال در میان روشنایی به خود آمده ام تا بشناسم خودم را
و
اوست که فکر دنیا را از ذهنم برده است
و جز
به او نمی اندیشم
نوشته شده توسط حميد در جمعه 1387/07/05 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط حميد در جمعه 1387/07/05 ساعت 0:58 موضوع | لینک ثابت
کم کم آفتاب گرم و دل انگیز تابستانی با ما وداع می کند و خبر از رسیدن
ماهی نو می دهد که خود آعازگر فصلی نو است . وقتی هر سال به این مقطع از
سال می رسیم ، حال و هوای به خصوصی را احساس می کنیم . این حال و هوا فقط
به طبیعت اختصاص ندارد و انسانها نیز تحت تاثیر تحولات طبیعی ، منتظرند تا
فصل جدیدی را آغاز نمایند .
علاوه بر آفتاب دل انگیز و
مهربان تابستانی که در آخرین روزهای تابستانی دست دوستی به کمی سردی داده
تا فرارسیدن پاییزی زیبا را نوید دهد ، کوچه و بازار نیز مملو است از شور
و اشتیاق بسیاری از مردم که خود را برای برگ ریزان درختان و خش خش برگ
هایی که زیر پایشان می شود در کنار گشایش فصل جدید کسب علم و دانش آماده
می کنند .
آری ، باز هم مهر در راه است و همه ما چونان
روزهای خوش کودکی و نوجوانی ، شمیم دلنواز پاییزی که همراه است با نسیم
معطر و نوازشگر علم و آگاهی را می توانیم احساس کنیم .
بله
به همین زودی سال جدید تحصیلی آعاز شد و من و تو که دیروز با ناراحتی از
یکدیگر جدا شدیم و به فکر روزهای دوری و دلتنگی بودیم ، باری دیگر به هم
رسیدیم و ....
اما من و تو آیا فکر کرده ایم که امسال چه
می خواهیم بکنیم ؟ آیا برای امسال تحصیلی خود اندیشیده ایم ؟ آیا به دوستی
ها و احساسات خود و دوستانمان فکر کرده ایم ؟
به هر حال اگر نیندیشیده ایم ، هنوز دیر نشده و فرصت به اندازه کافی وجود دارد . فقط فعلا باید گفت :
دوست خوبم ، هم دانشگاهی خوبم ، سال جدید تحصیلی مبارک !
نوشته شده توسط حميد در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 1:57 موضوع | لینک ثابت
بسم الله الرحمن
ارحیم
(( انا انزلناه فى
لیله القدر ، و ما ادریك ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر ، تنزل الملائكه و الروح فیها باذن ربهم من كل امر ،
سلام هى حتى مطلع الفجر .))
قدر، شب
مقدرات ؟
ترجمه سوره قدر: ما این قرآن عظیم الشان را (كه رحمت واسع و حكمت جامع است) در شب قدر نازل كردیم و چه تو را به عظمت این شب قدر آگاه تواند كرد، شب قدر (به مقام
و مرتبه) از هزار ماه بهتر و بالاتر است در این شب فرشتگان و روح (جبرئیل) به اذن خدا نازل
مى گردانند، این شب، رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه.
قدر یعنی
تقدیر و اندازه گیرى ؟
بسیارى
از دانشمندان این معنا را پذیرفته اند؛ چون در این شب، همه چیز اندازه گیرى مى
شود، به آن شب قدر گفته مى شود.
از جمله مقدرات این شب، سرنوشت افراد، جامعه، حوادث و پیش
آمدها مانند جنگ، زلزله، پیروزى، شكست، سعادت و شقاوت و...است.
در
این شب، سرنوشت افراد و جوامع و هر آنچه با سرنوشت انسان ها ارتباط دارد، بر اساس
حكمت و مصلحت رقم مى خورد.
علت
نامگذاری شب قدر ؟
از
حضرت امام رضا (ع)، روایت شده است كه:
این شب را لیله القدر نامیده اند، چون آنچه مربوط به سال است، از قبیل خوبى، بدى، زیان، سود، روزى (معیشت) و مرگ و ولادت در آن شب اندازه گیرى مىشود.
امام
صادق(ع)، خطاب به (ابوبصیر) فرمودند:
اى ابو محمد، در شب قدر حاجیان مشخص شده و پیشامدها و مرگ ها و روزیها و آنچه مربوط به آن سال است تا سال آینده (شب قدر دیگر) رقم مى خورد.قدر، باران رحمتى است كه در جویبار هر فرد و هر جمع به اندازه او جارى است. شخصیت افراد به گونه اى شكل گرفته كه بعضى از آنان توان پذیرش جریان رودى وسیع از رحمت و بركت قدر را دارند و برخى دیگر، زمینه كمترى براى جذب رحمت و عنایت دارند؛ برخى، هیچ گونه آمادگى ندارند تا آنجا كه زمینه وجودشان چون سنگى سخت و نفوذ ناپذیر است.
شب قدربرتر
ازهزار ماه ؟
. فردى به امام باقر (ع) عرض كرد: مراد و مقصود از اینكه شب قدر بهتر از هزار ماه است چیست؟ حضرت فرمودند: كار شایسته از
قبیل نماز و زكات، صدقات و انفاقات و، انواع خوبى ها
در آن شب برتر از هر كار شایسته اى است كه در مدت
هزار ماه كه شب قدر در آن نیست، انجام شود.
شب قدر شب
احیا ؟
امام صادق(ع) به
ابوبصیر مى فرماید: در هر یك از دو شب بیست و یكم و بیست و سوم صد ركعت نماز بخوان تا مى توانى آن دو شب را تا سپیده صبح شب زنده دارى كن .در آن دو شب غسل كن. ابو بصیر عرض كرد اگر نتوانستم ایستاده
نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز
هم نتوانستم؟ خوابیده بخوان.اگر باز هم نتوانستم؟ ایرادى ندارد كه سر
شب كمى بخوابى و باقى مانده شب ر، به هر نحوى كه
مى توانى به عبادت بپردازى، چون در ماه رمضان، درهاى آسمان گشوده است، شیطان ها در زنجیرند و اعمال مومنان پذیرفته مى شود.
((انس بن
مالك)) از پیامبر(ص) نقل كرده كه فرمودندان هذا الشهر قد حضركم))؛ ماه مبارك به شما رو آورده است. ((و فیه لیله خیر من الف شهر))؛ در این ماه شبى است كه برتر از هزار ماه است. ((من حرمها فقد حرم الخیر كله))؛ هر كس از فیض شب قدر محروم گردد، از تمام خیرات بى نصیب مانده است. ((ولا یحرم خیرها الا محروم)) (5)؛ و محروم نمى ماند از بركات شب قدر، مگر كسى كه خویشتن را محروم كرده است.
فلسفه شب
قدر ؟
امام باقرعلیه السلام مى فرمایند: اگر خداوند كارهاى مومنان را چند برابر نكند به سر حد كمال نمى رسند، اما از راه لطف كارهاى نیكوى آن ها را چند برابر مى فرماید تا كاستى هایشان جبران شود.
برخی
ازاعمال شب قدر ؟
1- نماز ((انس بن مالك)) از پیامبر گرامى(ص) روایت كرده كه فرمودند:
((من صلى من اول شهر رمضان الى آخره فى
جماعه فقد اخذ بحظا من لیله القدر)) كسى كه از اول
تا آخر ماه مبارك، در نماز جماعت حاضر شود، بهره اى از شب قدر نصیبش شده است.
2- افطارى دادن با مال حلال ((ابوشی ابن حیان)) از پیامبر اكرم(ص) نقل كرده كه فرمودند: كسى كه با مالى كه از راه حلال به دست آورده، روزه دارى را افطار دهد، در تمام شب هاى رمضان فرشتگان بر او درود فرستند و جبرئیل در شب قدر با وى مصافحه كند، نشانه مصافحه جبرئیل آن است كه دل مصافحه شونده نرم و اشكش جارى مى شود.
3- صدقه: درباره امام زین العابدین(ع) آمده است: در هر روز ماه مبارك یك درهم
صدقه
مى دادند، آن گاه مى فرمودند: شاید با این كار، شب قدر را
دریابم و از آن بهره گیرم
4- غسل و شب زنده دارى: حضرت رسول (ص) فرمودند: كسى كه شب قدر را شب زنده
دارى كند، تا شب قدر آینده، عذاب دوزخ از او دور گردد.
امام
موسى بن جعفر(ع) فرمودند:كسى كه در شب قدر غسل كرده و تا سپیده صبح شب زنده دارى
كند، گناهانش آمرزیده مى شود.
. فردى به امام باقر (ع) عرض كرد: مراد و مقصود از اینكه شب قدر بهتر از هزار ماه است چیست؟ حضرت فرمودند: كار شایسته از
قبیل نماز و زكات، صدقات و انفاقات و انواع خوبى
ها در آن شب برتر از هر كار شایسته اى است كه در مدت
هزار ماه كه شب قدر در آن نیست، انجام شود.
شب قدر از موارد مهم درماه
رمضان است.شبی كه از هزار ماه بهتر می باشد . روایاتی داریم مبنی بر
این كه هزار ماه جهاد بهتر ، و از سلطنت هزار ماه بهتر ، و عبادت آن بهتر از عبادت هزار ماه می باشد . و خلاصه شب شریفی است كه روزی بندگان ، اجلهای آنان وسایر امور مردم از خوب و بد در آن مقدر می گردد
.شبی كه قرآن در آن نازل شد . شبی كه به نص قرآن مبارك است
. درروایات اهل بیت آمده است : ‹‹ فرشتگان در شب
قدر فرود آمده و در زمین پخش می شوند ، بر مجالس
مؤمنین گذشته ، بر آنان سلام می كنند و برای دعاهای آنها ‹‹ آمین ››
می گویند ، تا آنگاه كه سپیده دم طلوع كند .›› و ‹‹
دراین شب دعای كسی رد نمی شود
مگر دعای عاق والدین ، قطع كننده رحم نزدیك ، كسی كه شراب بنوشد و
كسی كه دشمنی مؤمنی دردلش باشد .››
نوشته شده توسط حميد در جمعه 1387/06/29 ساعت 1:56 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/06/12 ساعت 2:44 موضوع | لینک ثابت
سلام
از فردا هر کجای دنیا که باشی ماه مبارک رمضان شروع میشه....چه حسی دارید؟؟من هم خوشحالم
مگه میشه حسی غیر از این داشت..هم دلتنگم...دلم برای سفره افطاری مادرم...برای تمام حس
قشنگ سحر های ماه مبارک...برای همه چی...دلم تنگ شده...
برای مهمانی آماده ای؟
لباس هایت را شسته و مرتب کرده ای؟
آماده ای برای رفتن به یک مهمانی بزرگ.....؟
آماده ای تا با همه اونایی که "لا اله الا الله" گفتن به مهمانی برویم؟
خداوند سفره خود را باز کرده و بیشتر از همیشه می بخشد.
تو چه چیز از این سفره برای خود برمیداری؟آیا به فکر بقیه هم هستی؟
خداوند تو مهمانی بزرگی را ترتیب داده.این مهمانی برای توست.آری برای خود تو....
چرا نشسته ای و کاری نمی کنی؟
چرا آماده نمیشوی؟
دلت آماده اس؟دلت را شسته و مرتب کرده ای؟همه چیزو بیرون بریز.در مهمانی خدا بهتر از اینها را در دلت خواهی گذاشت.
خداوند خیلی بخشنده تر از چیزیست که فکرش را میکنی.....
فرصت را از دست نده.....فقط سالی یک بار این فرصت برایت پیش می آید.
در اين ماه خداوند فرصتي براي ما بوجود اورده كه ما خودمونو از گناه دور نگه داريم.
پس بسم الله....
و آمد ماه مبارک و فرخنده ی خداوند....
حلول ماه رمضان به همه بندگان خدا مبارک
براي همديگه دعا كنيم كه خدا در اين ماه عزيز همه رو مورد عنايت لطف و بخشش خودش قرار بده و از سر تقصير گناهان مون بگذره.
ما رو هم تو دعاهاتون فراموش نكنيد.
نوشته شده توسط حميد در دوشنبه 1387/06/11 ساعت 1:54 موضوع | لینک ثابت
دیشب من و دلم گریه کردیم...
اصلا نمی تونستم آرومش کنم...مث زنی که شوهرش مرده و نمی دونه چه جوری به بچه ش بگه که
باباهه رفته مسافرت...وقتی بزرگ شی برمی گرده...
یعنی دل من از این بزرگتر قراره بشه...؟ بیشتر از این قراره پر شه از درد؟...امکان نداره...
مهمون داشتیم...نباید تختم تکون می خورد...گریه مو خوردم...ولی بالشم بیشتر از همیشه خیس
شد...
آخرش با عجز تمام به دلم گفتم بیا د عا کنیم....بیا د عا کنیم برگرده...
د عا کردم...التماس کردم...یه جور دیگه...خدایا؟
دلم سوووووووووووووووووووو خته ها...هیچی نمونده ازش...
ولی هنوز در جمع آدما قهقهه می زنم...
خدایا! اگه نمی تونی خوبم کنی مرگ هم راه خوبیه...
اون الان داره خوش می گذرونه و من دارم قلبمو تیکه تیکه می کنم و می خورم...
پ.ن: خوش بگذره بی بانوی خاموش...
از من که گذشت...دیگه به کسی قول الکی ندیا
نوشته شده توسط حميد در چهارشنبه 1387/05/23 ساعت 1:49 موضوع | لینک ثابت
حالم خیلی بهتره...
ولی بدجوری سرما خوردم...یه هفته ست...اصلا هم خوب نمیشم...
یه عالمه هم کار درسی دارم...
یه روز سر فرصت می خوام بیام روند خوب شدن اون حال خرابتر از خرابمو اینجا بنویسم به عنوان یه
تجربه شخصی....حالی که سیاه سیاه بود....عشقی که مثل یه آتیش افتاده بود به جونم و وجودمو آب
می کرد و از چشام می ریخت بیرون...
اون اشکای بی ملاحظه...سرکلاس...پیش استاد...پیش هرکسی....واقعا دست خودم نبود...
ولی گذشت...حالا قدر خودمو بیشتر می دونم....
سوختم...سوختم...!
ممنون از همه دوستای نادیده خوبم...که اینجا هوامو داشتن....
من یه وبلاگ دیگه دارم که هر روز حدود ۵۰ تا بازدید داره ..همه دوستام می خوننش..ولی اشکامو اینجا ریختم ...
چون آقای معشوق خواننده اونجاست....
من برمی گردم و دوباره اینجا می نویسم...اگه اینجا رو نداشتم دیوونه شده بودم....
نوشته شده توسط حميد در سه شنبه 1387/05/15 ساعت 1:47 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

حميد
دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی روی شاخه نارنج می شود خاموش ،
نه صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شبو است،
نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند .
و فکر می کنم این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...
قشنگ عینی چه ؟ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال.
و عشق تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق تنها عشق مرا به اندوه زندگانیها برد ، مرا رساند به امکان پرنده شدن .
نه ، وصل ممکن نیست ، همیشه فاصله ای هست .
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ،
همیشه فاصله ای هست.عاشق باید بود و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد.
و عشق سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست .
و عشق صدای فاصله هاست ، صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
فهرست اصلی
دوستان
آیینه های خاکستری
زندگي تازه
كوچه
دالان بهشت
مطالب جالبی از الهام خانم گل گلاب
غم بي هم نفسي
مترسک خیس
قاصدك مسافر
دشت شقایق ها
آوا....
اتاق تنهایی من
ترانه ای برای عاشقای تنها مثل من
از رویا تا واقعیت
بی تو هرگز
بر فراز آرزوها
نامه هایی به فرشته درون
شکست و شکست
کاش یه روز بفهمی!
شهر بى فرشته
عكس عاشقانه
خانه تنهاست!
بردي از يادم ( رز )
آدمك يخي
سکوت سربی
فریاد خاموش
نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
طراح قالب
POWERED BY